X
تبلیغات
ابر بارانی!!!




قطره ي بارونه دلم

خلوته زندونه دلم

ليلاي بي درياي من

گريه مجنونه دلم

ابر كبود من تويي

بود و نبوده من تويي

مهر سجوده من تويي

واااااااي به روزگار من

هوا تويي

نفس تويي

لحظه پيش و پس تويي

عاشق در نفسم منم

اي دل بي قرار من

گريه منم ابر تويي

درد منم صبر تويي

بارش بي وقفه منم

اي دل بي قرار من

هدهد من

هداي من

همدم با وفاي من

خبر ببر به عشق من

به عشق من خداي من

عاشق ديدار منم

محو پديدار تويي

خسته و بيمار منم

عشق تويي

يار تويي

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم تیر 1392 | 12:14 | نویسنده : صاحبدلان |

اگر دیوانگی نیست پس چیست؟


وقتی در این دنیای به این بزرگی


دلت فقط هوای یک نفر را می کند....



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 22:55 | نویسنده : صاحبدلان |

افسران - گل نرگس در کنار چادر مادر خوش است ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 18:54 | نویسنده : صاحبدلان |

 امام صادق عليه السلام فرمود:

هرگاه بنده استغفار كند (و از خداوند آمرزش خواهد) نامه عملش  بالا رود در حاليكه مى درخشد.

اصول كافى جلد 4 صفحه 266



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 12:26 | نویسنده : صاحبدلان |

حضرت فاطمه سلام الله ‏عليها :
خَيرٌ لِلنِّساءِ أن لايَرَينَ الرِّجالَ و لايَراهُنَّ الرِّجالُ
براي زنان بهتر است كه [بدون ضرورت] مردان نامحرم را نبينند و نامحرمان نيز آنان را نبينند



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 22:37 | نویسنده : صاحبدلان |
سلام خـــدای خــــوبــــم...!! خطا از مــن است...!! می دانـــــــم...!! از من که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نعبد *...!!... اما به دیگران هم دلسپرده ام...!! ... از مـن که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نستعین*...!! اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!! اما رهایــم نـــکن...!! بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!! به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم..



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 8:29 | نویسنده : صاحبدلان |


عشق های امروزی 

بی نام قابل انتقال به غیر و فاقد احساس    می باشند...



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 12:2 | نویسنده : صاحبدلان |




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 11:29 | نویسنده : صاحبدلان |




تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 22:45 | نویسنده : صاحبدلان |

خواستم گلــــــــــــــــه کنم از نامهـــــــــــــــــربانــــــی هایت . . .

امــــــــــــــــــــــــّـــــــــــــا . . .

خوب کـــــــــه فکـــــــــــــر میکنم . . .

مـــــــــــــــن بی مقدمه عاشق تـــــــــــو شدم . . .

تقصیـــــــــر تــــو نیست . . . اشتبـــــــاه مَـــــن است . . .!



 





تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 12:18 | نویسنده : صاحبدلان |





گاهی نه گریه آرامت میکنه نه خنده



نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت


آنجاست که با چشمانی خیس


رو به آسمان میکنی و میگویی

خدایا تنها تو را دارم


تنهایم نگذار...خدااااااااا

تنهایم مگذار



تاريخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 | 11:59 | نویسنده : صاحبدلان |


0




تولدم  مبارک 



تولدم مبارک 




ده فروردین


تولدم 

مباررررررررررک







تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 11:8 | نویسنده : صاحبدلان |




.
.
.
چیزی نمونده نقاشی بهار کامل بشه

بهترین شاهکار گیتی بر شما مبارک



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 12:3 | نویسنده : صاحبدلان |




تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 11:59 | نویسنده : صاحبدلان |

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید شیطان دچار درد


 شدید در سر میشود



و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و با خواندن قرآن ، به


 حالت غش فرو میرود


و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود


و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید دوباره این پیام را به


 دیگران ارسال کنید


شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند


فریب شیطان را نخور پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید.



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 11:51 | نویسنده : صاحبدلان |
نظر



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 10:6 | نویسنده : صاحبدلان |



تاريخ : پنجشنبه یکم اسفند 1392 | 11:0 | نویسنده : صاحبدلان |

ای غصه هایت قاتلم 

جان را فدایت می کنم 

داغت نبینم جان من 

جان را فدایت می کنم

باید بلرزد قلبشان

وقتی شنیدند این سران

 گفتی که فعلا من فقط ؛

دارم "نصیحت "می کنم 

جانم فدای تو شود 

 دیگر نگو تن ناقصم 

جانها فدای لحضه ای لبخند تو 

آقای من بیشتر بخند                                                                                      



تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 14:5 | نویسنده : صاحبدلان |

GetBC(54);
GetBC(54);

تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 15:32 | نویسنده : صاحبدلان |
GetBC(51);


تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 15:31 | نویسنده : صاحبدلان |
GetBC(49);


تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 15:29 | نویسنده : صاحبدلان |
 

امروز صحنه ای را دیدم که مرا به نوشتن واداشت

صحنه ای که تأسفم را برانگیخت،دستانم لرزید و هزار بار آرزوکردم

کاش آن لحظه برای دیدن نابینا بودم

می نویسم

با دستان دخترانه ای که دلخوش به النگوهایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد

با قلمی که هرگز سکوت را نمی پذیرد

دردم می آید وقتی می بینم دخترکی افکار و باورهای خود را با نگاهی

کثیف معامله می کند،

دردم می آید از سادگی احساس دختری که با یک لبخند و یک نگاه

حواس دلش پرت می شود و احساس و اعتقاداتش را فراموش می کند

زجر میکشم وقتی می بینم دختری اینگونه میخواهد بودنش را اثبات کند.

چه بر سر دنیایمان آمده؟؟؟چرا خودمان را گم کرده ایم؟؟؟

چه بر سر پسران آمده که غیرتشان را فروخته اند و دیگر حتی کنترل نگاه هایشان را هم

ندارند؟

چه بر سر دختران آمده که عزت نفس خود را به حراج گذاشته اند؟؟؟گدایی محبت می کنند و

اندام هایشان را به نمایش میگذارند؟؟

همه می دانیم،همه می بینیم و گاه با لبخند احمقانه ای از کنارشان عبور می کنیم

سکوت کرده ایم تا غرب تفکراتمان را در دست گیرد و غیرت و احساسمان را بدزدد

ما باید به دنیا ثابت کنیم که افکارمان باارزش تر از این هاست که سرگرمیمان

افعال و حرکات پوچی باشد که تفکرات بلندمان را زیر سؤال ببرد.

افسوس که اینها را نمی فهمیم.......

مثبت دونه:

روزی ،روزگاری خدا ما را آفرید تا آدم باشیم

اما قصه ی ما به سر رسید،خدا به خواستش نرسید....



تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1392 | 14:54 | نویسنده : صاحبدلان |

اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

 


تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 18:23 | نویسنده : صاحبدلان |

یک نامه نوشتم به تو با این مضمون : 


من عاشقم و گواه من این دل ِ خون


تو ساده و بی تفاوت اما … گفتی :


از اینکه به من علاقه داری … ممنون !


jomalate asheghane 2




تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 17:14 | نویسنده : صاحبدلان |


تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 20:30 | نویسنده : صاحبدلان |

باز باران،

با ترانه،

با گهرهای فراوان

مى خورد بر بام خانه

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگلهای گيلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک،چُست و چابک

با دو پای کودکانه،

می دويدم همچو آهو،

می پريدم از سر جو،

دور می گشتم ز خانه

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهاني،

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی.

جنگل از باد گريزان

چرخها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن ميگشتند هر جا.

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت ميزد ابرها را.

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگلِ وارونه پيدا

بس گوارا بود باران

به ! چه زيبا بود باران!

می شنيدم اندر اين گوهر فشانی

رازهای جاوداني، پندهای آسمانی:

"بشنو از من. کودک من!

پيش چشم مرد فردا،

زندگانی - خواه تيره، خواه روشن

                                        هست زيبا

هست زيبا

                                               هست زيبا..."



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 20:22 | نویسنده : صاحبدلان |

وقتی به حضرت مریم (سلام الله علیها) خطاب شد: درخت را حرکت

 بده تا خرمای تازه از آن بریزد و بخوری ، در این هنگام حضرت

 مریم  سوال کرد: خدایا قبلا خودت روزی مرا در محراب حاض

ر می کردی،حالا می گویی:درخت را تکان بده؟


خطاب آمد:قبلا بچه نداشتی،تمام افکارت متوجه ما بود،لذا ما ه

م تمام حوائج تو را می دادیم ولی الان گوشه ای از دلت متوج

ه این کودک است.لذا ما هم به اندازه ای که دلت از یاد ما جد

ا شده،گفتیم درخت را تکان بده



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 | 20:18 | نویسنده : صاحبدلان |

مرا به کعبه چه حاجت!

طواف می کنم " مـــــادری " را که برای لمس دستانش هم

وضو باید گرفت ...


مادر



خدایا...

به امید آمدن زیبایش

و یا رفتن زیبایم


عشـــق
 مثـــل عبادتـــــــــ کــــردن مــــی مــونــــه

بعـــد از اینکـــه نیتــــــــــ کـــــــــردی

دیگــــه نبایــــــد به اطرافتـــــــــــ نگاه کنـــــــی ..





تاريخ : دوشنبه چهارم آذر 1392 | 11:57 | نویسنده : صاحبدلان |